تبليغاتX
عطر صد خاطره

عطر صد خاطره

یعنی خوشم میاد از رو نمیرم. هی این وبلاگ به نفس نفس میافته و میره تو کما، هی من باز میام دو کلمه تایپ میکنم که از تک و تا نیفته. یه جورایی انگار این وبلاگ مسیر زندگی من بوده تو این چهار پنج سال. بهترین دوستم رو همین وبلاگ بهم داد، دوستی که اگه نبود به جرات از پس مشکلات دو سه ساله اخیر بر نمیامدم. مهاجرتم به کانادا و آگاهی از اونچه قراره اتفاق بیفته و آمادگی برای روزهای سخت و تجربه های شیرین بیشترش مدیون دوستی هایی هست که از همین وبلاگ شروع شد. بهترین مهمونی هایی که تو این مدت رفتم، بلندترین خنده هام، شادترین لحظه هام رو دوست هایی برام به وجود آوردن که شروع دوستی مون از همین وبلاگ بوده. اینه که انگار به شکرانه همه اینها یه جورایی به وبلاگم مدیونم و نمیشه ولش کنم.

خوب از این روزها بگم که بنده باز دوباره تنها شدم. یعنی انقدر این دفعه تنها شدنم برام سخت و غیر قابل تحمل بود که مثل یه بچه کله پوک از یه هفته قبل رفتن همسر محترم بساط آه و ناله به پا بود. از همه با مزه تر خود جناب همسر بود که یه موسیقی " محزون!" میذاشت و بغض میکرد (البته بدون اشک!)  و کتلت درست میکرد برام میذاشت تو فریزر تا من که از سر کار میام تو این مدت که نیست از بی غذایی تلف نشم!  خدا خودش به خیر کنه این زندگی دو پاره ما رو ... یه جورایی هم کار ایرانمون نا معلومه هم وضعیت اینجا. اما خوب، منو که میشناسید، نا امید نمیشم. یعنی نکته عجیب زندگی من اینه که مثلا اگه قرار باشه یه کار مهم انجام بدم، مثلا چه میدونم مقاله چاپ کنم، کار پیدا کنم، دفاع کنم و ... معمولا میدونم که باید چه راهی رو برم و راه هر چقدر هم سخت باشه نا امید نمیشم. اما به جاش همین "زنی که من باشم" تو مسایل معمولی خانوادگی و کاری به ظاهر ساده که معمولا آدم ها راحت از پسش بر میان مثل ... میمونم تو گل و عزاداری و نا امیدی و حتی شیون و زاری که بیا و ببین. نا امیدی مطلق از اصلاح شرایطی که دوستش ندارم و خیلی ها راحت از پسش بر میان در رفتارم به شدت نمایان میشه. اینه که به طور عجیبی وقتی تحت استرس یه ددلاین مهم و یا یه پروژه سخت هستم تنش و اعصاب خردی کمتری دارم. چون همه ذهنم میره پی حل اون مشکل بزرگ و از اون خرده ریزه های سمباده مانند خلاص میشم ( فراموششون میکنم شاید). اینه که این روزها که یه جورایی ذهنم درگیر قضیه کار و بار جناب همسر هست اعصاب خردیم کمتر شده انگاری!!

یه چیز دیگه هم بگم و ختم جلسه رو اعلام کنم. استاد دوره دکترام تو بلژیک رو یادتونه؟ همون بی خیاله که خدا میدونه چقدر هول و حرص خوردم تا تزم رو تصحیح کرد و هنوز دو تا مقاله تکمیل شده و آماده چاپ من روی میزش هست و خدا بداند کی میخواد بهشون نگاه بندازه... جناب استاد معروف امروز یعنی درست ۲۳ روز بعد از سال نو، جواب تبریک یه خطی سال نوی بنده رو برام فرستادند. اون هم یه طومار در جواب یه خط. یعنی توش به مادر و خواهر و همسر و دخترخاله دسته دیزی من هم سلام رسونده و آرزو کرده یه بار دیگه یه جای دنیا منو ببینه که ال شدم و بل شده! یعنی تیپیکال خودش!!! یعنی فقط و فقط خود خودش میتونه ۲۳ ژانویه جواب تبریک سال نو رو سند کنه و لاغیر. عوضش استاد اینجام از هوش و تیزبینی و منظم بودن و سرعت عمل داشتن و در یک کلام بی نظیر بودن اش هر چی بگم کم گفتم....

خوب دیگه، کلی پر حرفی کرد. برم تا این باد وحشتناک پنجره رو از جا نکنده بخوابم که "فردا روز دیگری است" !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 6:40  |